‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ خرداد ۱۷, شنبه

خواستگار ایرانی کاترین، که روس ها را تحقیر کرد





از 09:05 تا 10:00

بهرام مشیری:
این ها [روس ها] آمدند ایران رو تقسیم کردند بین خودشان و عثمانی ها. بخش مَرک[زی]، در واقع "از اصفهان به این سو هم دست افغان ها باشد، اشکالی ندارد". تا "نادر" پیدا شد. یک پیغام داد که یا سپاه تون رو از مرز ایران دور می کنید، یا مجبورم یک ویزیتی از شما هم بکنم!. همه گریختند!.
از این ها گذشته یک نامه نوشت به "کاترین"، ملکه ی "روس" که من می خواهم با تو ازدواج کنم.
اون هم گفت که این مردک، "چه میگی آقا؟!"، این اصلاً ما از این وحشت داریم. چه خواستگاری، چه داستانی؟!
:)) عرض کنم ... برای تحقیر این ها این کار رو کرده بود. بعد از اینکه "توپال پاشا" رو شکست داد و سر بریده ی او رو با تن ش یکجا کرد و با یک مراسم نظامی باشکوه پیکر توپال پاشا -که بزرگترین ژنرال عثمانی بود- رو به خاک روسیه فرستاد. که مقصود داشت از این کار، چند مقصود داشت، یکی که عظمت و بزرگواری و روح سربازی خودش رو نشون بده.

۱۳۹۷ شهریور ۲۵, یکشنبه

"امام: اگر دشمن غلبه کند، از روحانی و روشنفکر کسی باقی نمی گذارد"؛ "دشمن" یعنی ملّتِ ایران

بهرام مشیری:
"امام: اگر دشمن غلبه کند، از روحانی و روشنفکر کسی باقی نمی گذارد".
در حقیقت منظورش اون اولی ست ها، توجه داشته باشید. "دشمن" یعنی ملّتِ ایران، یعنی اگر این بار، ما با این جنایاتی که داریم می کنیم، مردِم ایران به قدرت برسند آخوند رو زنده نمیذارند، حرفش درسته. اون "روشنفکر" رو هم مخلوط کرده که یک گروهی رو با خودش همراه بکنه.
"امام: گوشت یخ زده حرام است".
حالا چه گوشت هایی به مردم میدند میخورند، بیا و تماشا کن!
بله، ۱۲ اسفند ۱۳۵۷، یعنی یک ماه از انقلاب گذشته. "ربیع الثانی" ش هم اون زیر گذاشته اند. ربیع الثانی حالا داستانش چیه در ایران، بنده نمیدونم!


۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

فئودالیتۀ ملّاها


مأمورانِ مُسلّحِ پلیس بیست و چهار ساعته بیرونِ آپارتمانِ لوکسِ شاپورِ بختیار نگهبانی می دهند. دو نگهبانِ دیگر بیرونِ دَرِ آپارتمانی هستند که در آن نخست وزیرِ پیشینِ ایران وقایعِ وطنش را از طریقِ روزنامه ها و مجلّات دنبال می کند.
یکی از راه هایی که او پیام هایِ سیاسی خود را به ایران می فرستد، از طریقِ نوارهایِ ضبطِ صوت ی ست که به داخلِ ایران قاچاق می شود. و این همان تکنیکی ست که آیت الله خمینی هم وقتی در پاریس در تبعید به سر می برد، از آن استفاده می کرد.
آقایِ بختیار می گوید "دوستانش که با این نوارها دستگیر شدند، اعدام شدند".
او در حالی که در مقابلِ یک نقشۀ بزرگِ ایران ایستاده بود، تأکید کرد که "رژیمِ خمینی در آستانۀ سقوط است".
شایعاتی در موردِ رابطۀ آقایِ بختیار با ژنرال هایِ تبعیدی ایرانی در اروپا وجود دارد، که گفته می شود "یک ضدّ انقلاب را طراحی می کند".
از نخست وزیرِ پیشینِ ایران پرسیدم که آیا او از حملۀ نظامی به ایران حمایت می کند؟
شاپور بختیار: من هرگز حملۀ بیگانه به ایران رو نمی پذیرم. اما فکر می کنم که روندِ وقایع به سمتی می رود که انفجار، می تواند از درونِ ایران رُخ دهد، و نه از بیرون. امیدوارم اینطور باشد.
فکر می کنید تحتِ چه شرایطی به ایران بازگردید، آیا بعد از یک قیامِ داخلی توسطِ مردم خواهد بود؟
[شاپور بختیار]: کم و بیش می توانیم همه چیز را با هم هماهنگ کنیم، امیدوارم. می توانیم اینکار را بکنیم، چون من همۀ اطلاعات را از ایران دارم و می دانم که شرایط دقیقاً چطور است، با وجودِ همۀ اقداماتی که دولتِ خمینی انجام می دهد. ببخشید دولتی در کار نیست، ما دولت/کشور نداریم، چیزی داریم کم و بیش شبیهِ فئودالیتۀ ملّاها. خمینی قدرتمند است، پیشوایی ست مثلِ هیتلر یا استالین.
آقایِ بختیار قبل از انتصابَش به نخست وزیری شاه، شش بار در ایران زندانی شده بود. انتصاب او پیامی آشتی جویانه و ناموفق بود، به انقلاب رو به اوج. شاپور بختیار عقیده دارد که "هنوز می تواند در کشورش نقش ایفا کند".

۱۳۹۷ خرداد ۲, چهارشنبه

چه در ردایِ شاهی باشی/چه آخوندی، دشمنِ مَن ی، وقتی که آزادی بیان و آزادی هر انتخابی رو از مردم می گیری



بهرام آبتین:
در اهواز بازجویِ من گفت "آقا اینجا هرکس یه قیمتی داره، آبتین قیمت ات رو می پردازیم. فکر نکن چهار تا بختیاری پُشتِ سَرِتِه، گردن ات کلفته. طناب میاریم، طناب کلفت تر برات میاریم. حساب بختیاری ها باشه، چهار تا هواپیما پرواز می دیم تمامِ بختیاری رو توی یه روز بمبارون می کنند".
این خیلی درسِ بزرگی برایِ من بود، "هر کسی یه قیمتی داره. قیمت ات رو می پردازیم، چی میخوای؟"
به شرف ام قسم، به ذره ذرۀ خاکِ ایران قسم، گفتم: فلانی، اگر حساب حق باشِه، گردنِ من کلفتی اش به اندازۀ کوههایِ ایرانِه، هیچ طنابی نمیتونه بگیرِش. اگر به حساب چهار تا هواپیما بلند کردن باشه، اون "رضا پالونی" تون با اون یَل و کوپال [و] با اون پشتیبانی یه روس و آمریکا و انگلیس و فلان و بمبارانِ هوایی اش حریفِ (تسلیم شدنِ) بختیاری نشد. آنچیزی که من میخوام، شرَفَمِه. من رو از مرگ نترسون. من رو دار میزنین؟ سکویِ دارِ ت کجاست؟ خودم میرم، با پایِ خودم میزنم زیرِ صندلی. من یک مسئله ام، این رو به تو میگم پالونی/به اون هم گفتم، باید فرمول بیاری حلّ ام کنی. من سرزمین ام رو میخوام، من شرفِ بر زمین افتاده ام رو میخوام. تو به من میگی "به تو چه مربوط، حکومت قانون داره"؟!.
یک روزی من تفنگ به دست گرفتم، رفتم برایِ این سرزمین جنگیدم، تیر خوردم، ترکش خوردم، چرا اونموقع نیومدی به من بگی "به تو چه مربوط بچه، چی میخوای اینجا؟" حالا میای به من می گی "به تو چه مربوط" ؟!
حالا به تو میگم "پالونی" یه بی شرف: من مـــــاااااااالِکِ اون سرزمین ام ، به مانندِ هر ایرانی یه دیگر. هر چه قدر که هر ایرانی یه دیگر از اون مملکت سهم داره، من هم دارم. اگر شما مالکینِ اون سرزمین اید، بیایید برادری تون رو نشون بدید.
سرزمینِ من تاریخ داره، پالونی.
سرزمینِ من هویّت داره، پالونی.
سرزمینِ من/نیاکانَم/پدرم/همه چیز ام معلومِه، آقایِ پهلوی/آقایِ آخوندیست.
من ایستاده می میرم. تو دشمنی، فرقی نمی کنه در چه رِدایی. رِدا ت چه شاهی باشه/چه آخوندی باشه، دشمنِ مَن ی، وقتیکه به هویّتِ من پا میذاری، وقتی رویِ خونِ پدرانِ من پا میذاری. وقتی که دموکراسی، که حقِ مَردُمِه، آزادیِ بیان، آزادی هر انتخابی حقِ مردمه، تو پا روی ش میذاری. تو حق نداری بیایی بگی "حزب فقط رستاخیز"، غلط کردی پالونی، گه خوردی پالونی.
برگرفته از ویدئویِ بالا
از 1:02:42 تا 1:05:36 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

حزب توده نهایتِ ناجوانمردی، نهایتِ پست فطرتی را کرد، برایِ اینکه دستور داشت که با مصدق مخالفت بکنه


این بود که مصدق اصولاً به مسائلِ کارگری هم، به اون معنایی که جنابعالی سئوال می کنید، توجه نداشت. البته از فقرِ کارگر ناراحت می شد، شلاق زدن نبود، بیرون کردنِ بیخود نبود، و اینها.
ولی در همین بُرهه و در همین زمان حزب توده نهایتِ ناجوانمردی، نهایتِ پست فطرتی، بگذارید این لغت را من بگم که ضبط بشه، [را] کرد، برایِ اینکه دستور داشت که با مصدق مخالفت بکنه. و پس از سقوطِ مصدق، بلایی که به سرِ این بدبخت ها آمد، این کارگرانِ توده ای یا اون پیشتازانِ دموکراتیکِ خلقِ متحرّکِ!، از این مزخرفاتی که حالا هم گاهی می بینیم می گویند در ایران،
بعد از آبروریزی آذربایجان، و بعد از ملّی شدنِ نفت، فقط باقی موند، همین آقایِ خمینی بود که باز هم حزب توده خودش رو نشون بده به این، که از چه ماهیتی داره و چه ارزشی داره از نظرِ یک ملّت.
برگرفته از مصاحبه زنده یاد دکتر شاپور بختیار با مرکز تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد
از 29:45 تا 30:52

۱۳۹۷ فروردین ۲۷, دوشنبه

ما می خواهیم، بدون دخالت خارجی، حاکم بر سرنوشت وطن خود باشیم



ترجمۀ نطق دکتر شاپور بختیار
در سمینار "ایران امروز و ایران فردا"
آقای رئیس، خانمها، آقایان،
در آغاز سخن باید مراتب امتنان خود را به بنیاد "هانس سایدل" به خاطر دعوتی که از ما به عمل آورده است ابراز دارم و قبل از هر چیز نسبت به ملّت بزرگ آلمان ادای احترام کنم؛ ملّتی که علیرغم دوران دردناک و ویرانگر جنگ دوم جهانی، در سایۀ یک دموکراسی مستحکم، دوباره قدم در جادۀ ترقی گذاشت و امروز از بسیاری جهات، فرهنگی، صنعتی و تکنولوژی در ردیف اول کشورهای پیشرفته قرار گرفته است.
آقای رئیس توضیحات روشنی دربارۀ جنگ ایران و عراق و ماهیت حکومت مصیبت بار ملایان دادند. من در این زمینه ها چیزی بر آنچه ایشان گفتند اضافه نمی کنم و وظیفۀ تشریح اوضاع اجتماعی و اقتصادی کنونی ایران را بر عهدۀ همرزمانم، که در این مجلس حضور دارند، می گذارم. اما می خواهم به آیندۀ ایران، آنطور که من آن را می بینم، اشاره ای بکنم.
قبل از هر چیز باید این نکته را یادآوری کنم که ما به سابقه فلسفۀ زندگی مان، فرهنگ مان، سنت ها مان خود را به دنیای غرب نزدیک تر احساس می کنیم ولی این احساس بدان معنی نیست که بخواهیم زیر چتر یکی از بلوک ها برویم و رو در روی بلوک دیگر قرار گیریم. ما می خواهیم، بدون دخالت خارجی، حاکم بر سرنوشت وطن خود باشیم. ولی باید اضافه کنم که عشق به وطن مترادف خصومت با خارجی نیست.
وقتی من به شما بگویم که از اوان جوانی یک "سوسیال دموکرات" بوده ام، خواهید توانست نظر مرا و تصور مرا از جامعۀ آیندۀ ایران حدس بزنید. زیرا یک سوسیال دموکرات الزاماً یک بشر دوست است و در نتیجه می توانید مطمئن باشید که در ایران فردا آنچه بیش از هر چیز مورد توجه خواهد بود رعایت حقوق بشر است. البته ممکن است با توجه به آنچه که امروز در ایران می گذرد این هدف را وهمی و غیر عملی تصور کنید. ولی چنین نیست. من خود در جوانی شاهد انحطاط ارزش های اخلاقی در موطن کانت و گوته و بتهوون بودم، پس عجیب نیست اگر در کشوری مثل کشور ما با همۀ تأکید های متفکرانش بر احترام به حقوق بشر، در حال حاضر شاهد سلطۀ یک گروه واپسگرا و بی اعتنا به ارزش های اخلاقی و فکری جامعه باشیم.
در هر دو حال- آنچه بر شما گذشت و آنچه بر ما می گذرد- حادثه ای گذرا بیش نیست. چرخ تاریخ را نمی توان به عقب برگرداند. پیچ و خمی در مسیر است که دوباره به جادۀ مستقیم منتهی می شود. چهل سال پیش ما، بین هزار تا دو هزار تحصیل کردۀ مغرب زمین داشتیم. در حال حاضر تعداد این تحصیلکردگان به متجاوز از دویست هزار نفر رسیده است. جمعیت کشور ما حدود ۲۰ میلیون نفر بود و امروز از مرز ۴۵ میلیون گذشته است. بیش از نیمی از این جمعیت زیر بیست سال دارند. ما به این جمعیت جوان امید بسته ایم. آنها را راهنمائی می کنیم که دقیقاً مراقب باشند و زیر بار تاریک اندیشی سیاسی یا مذهبی نروند و برای آزادی خود مبارزه کنند. این جوانان هستند که باید در استقرار یک دموکراسی پایدار، به نحوی که دخالت خارجی یا منافع شوم یک طبقۀ خاص در ارکان آن تزلزلی ایجاد نکند، مشارکت نمایند.
به نظر من در میان زشتی هائی که ملتی را در چشم جامعه بین المللی خوار و خفیف می کند، از همه زشت تر و خطرناک تر "فاناتیسم" است. فاناتیسم با دموکراسی سازگار نیست. در نتیجه ایران فردا باید خود را علیه فاناتیسم، از هر نوع آن، تجهیز کند.
آنچه ما می خواهیم در ایران فردا به مرحلۀ عمل در آوریم یک دموکراسی بر اساس احساس ملی گرائی و در جهت شکفتگی شخصیت افراد جامعه و پیشرفت اجتماعی است.
به عنوان وسیلۀ استقرار دموکراسی، ما یک قانون اساسی داریم که هشتاد سال پیش به تصویب نمایندگان ملّت رسیده است. این قانون برای آن موقع بسیار مترقّی و مناسب بود و اگر آن را به درستی اجرا کرده بودیم امروز سرنوشت دیگری داشتیم. البته نمی گوئیم که این قانون ۸۰ سال پیش باید به عنوان یک سند مقدس و معتبر ابدی دست نخورده بماند. می توان آن را  اصلاح کرد و با مقتضیّات روز تطبیق داد.
اما همزمان، باید به ترمیم آثار وجود رژیم کنونی همت کنیم. تنها میراثی که رژیم خمینی، بعد از سقوط، برای ما، می گذارد، ویرانی ها و ضایعات انسانی فوق العاده است که باید برای جبران آن ها چاره اندیشی کنیم. ما، در سال های ۱۹۵۰ شاهد معجزۀ بازسازی و پیشرفت آلمان ویران شده بودیم. به این جهت است که برای باز سازی و آبادانی کشورمان بعد از خمینی، به شما و تجربیات شما نیاز داریم.
آقای رئیس،
در پایان سخن می خواهم فکری که خاطرم را سخت مشغول می دارد با شما در میان بگذارم. من صدای نالۀ بشریّت را که پشتش بیش از پیش، زیر بار فشار ترقیّات مادی خم می شود، می شنوم. شاعر بزرگ شما، گوته، در بستر مرگ و در آخرین لحظۀ حیات فریاد زد:"روشنائی بیشتر". این روشنایی معنوی ست که جامعه بشری امروز اگر داشت، بار بدبختی ها را بهتر تحمل می کرد و می توانست بر بسیاری از تضادها فائق آید.

برگرفته از قیام ایران شماره ۵۶ مسلسل ۱۸۱
(دوره جدید)
پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۶۵-۱۱ دسامبر ۱۹۸۶
(لینک دانلود)

۱۳۹۷ فروردین ۶, دوشنبه

اگر قرارِه سرنوشتِ ملتِ من، و من جزئی از این ملت، بدستِ "بولتون" ها، "جولیانی" ها و اینها رقم بخوره...


حشمت رئیسی:
از 40:22 تا 42:11
در هر صورت با توجه به این توضیحات، من خواهشم این است که، از ایرانیان[ی] که فکر میکنند الان جان بولتون ناجی شون هست و امام زمانِ شون هست و اینها، یک مقداری کوتاه بیایند (:
اگر قرارِه سرنوشتِ ملتِ من، و من جزئی از این ملت، بدستِ "بولتون" ها، "جولیانی" ها و اینها رقم بخوره، من برایِ تمامِ عُمر ام تَرکِ تابعیت می کنم از ایرانی بودَنَم.
یعنی از این شَـــــرم بالاتر نیست توی قرنِ بیست و یکم، قرنِ نوزدهم نیست/قرنِ هیجدهم نیست که مستعمره چی ها بیایند آفریقا رو بگیرند و به اصطلاح یک مُشت قبایلِ به اصطلاح که لباس هم ندارند رو پادشاه تعیین کنند براشون،
شرم آوره، بجای اینکه خوشحال باشید، گریه کنید که اینها میخواند نوعِ حکومتِ آیندۀ ما را تعیین کنند، اینها میخواند از حالا رئیسِ جمهور تعیین کنند، اینها هم میخواند هم،
واقعاً فاجعه یه، فاجعه است. این توهینِ آشکار به تک تکِ شماهاست که حرفِ من را می شنوید، تک تکِ شماها. یعنی به شعورِتون توهین دارند میکنند، به توانایی هاتون دارند توهین میکنند، که "مردمی مسلوب الاراده، مسلوب العقل هستید، و قدرتِ فکر کردن، قدرتِ/ارادۀ لازم رو داشتن برایِ تعیینِ سرنوشت را ندارید، حقِ تعیینِ سرنوشت ندارید"
حالا "بولتن" باید برایِ ما تعیینِ سرنوشت کنه!، اینهم از شگفتی های تاریخه، اینهم از دِلباختگی ها ست، اینهم از دلبستگی ها ست، اینهم از چیزهایِ مختلفی ست.

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

شما را به نام ایران سوگند، بایکوت کنید این قهوه خانۀ ننگینِ سیاستِ مافیایی، این پالتاک را




فرود فولادوند:

شما که "نوش" نیستید، شما که "یاری دهنده" نیستید برایِ این آب و خاک، چرا نیشِش میزنید؟. سکوت کنید، بِرید خونه هاتون، به جای اینکه رویِ پَلْتاک بیایید راجب به ایران و راجب به آمریکا و راجب به اینکه "ما باید سر زیرِ چکمۀ آمریکا بگذاریم و سر زیرِ پوتینِ آقایِ روس و پوتینِ آقایِ روسی و پوتینِ انگلیسی بگذاریم"، نگید دیگه، اینها رو شماها نگید، بگذارید اونهایی که میخواهند راستانِه و مَردانه بجَنگند و کشور رو آزاد کنند، بگذارید اونها، حداقل سَدِ راهِ اونها نَشید. زیرا شما که آمدی در جَهلِ کامل داری ادعایِ فیلسوفی میکنی و راهِ یک مبارزۀ جدی و عَمَلی رو با حرف ها و هرزه گی هایِ سیاسی و مُخِ بیمارِت می بَندی، حداقل خُب راه رو برایِ اینی داری می بندی که با تمامِ وجود و دِلِش میخواد کشورِش رو نجات بِدِه، نکن این کار رو آقا. بیایین راجب به سِکس صحبت کنید، تویِ این رُوم هایِ پَلتاک [که] نِشَستین بِگین "بحثِ امروزِ ما راجب به سِکس، راجب به اینکه باسَن چگونه باید باشه که زیبا باشه، [است]"، چه عیبی داره؟، شَرِّتون رو از سرِ این آب و خاک بِکنید، بگذارید که ما حداقل گرفتاریِ بیش از این نداشته باشیم. زیرا شما وقتیکه واردِ یک رُومِ پَلتاک میشید، حداقل 30-40-50 نفر آدمِ دیگه [هم] هستند که اینها اون زیربنایِ اساسی و به اصطلاح مردمی و تاریخی و فرهنگی و کُدِ آدَمی یه ایرانی رو ندارند در دستِ شون، شما با چهار تا کلمه-یاوه که نمیدونم از کدام به اصلاح انگلیسی یه، روسی یه، آمریکایی یه آوردید، اینها رو به جایِ اینکه [تشویق کنید] به طرفِ یک جنبشِ عَمَلی برپا بخیزَند، شما اینها رو خنثی هم میکنید.
نکنید آقا!، دست بردارید اگر وجدان دارید، اگه "نه" که شما یک روزی به تَلۀ ایرانیانِ راستین گرفتار خواهی آمد. و باور کنید که ما کشور رو آزادِش خواهیم کرد، و این گونه کارها چرخِ ما رو کُند میکنه اما چرخِ ما رو متوقف نخواهیم کرد. ما اراده کردیم کشورِمون رو آزاد کنیم، و آزادِش خواهیم کرد.
من همواره به شما گفته ام: به همین تاریخِ اسلامِ ننگین نگاه کنید، مگر نه اینکه،
[آیا] بیشتر از یک شاهزادۀ ایرانی بود که سَر به شورش برداشت و از کشورِش اومد بیرون، و گَشت دنیا رو دَرهَم زد و اسلام رو درست کرد؟
[نه]، اولش یه نفر بود، بعد یک شاگرد-پادو-بیسواد به نامِ "محمد" رو پیدا کرد که بچه خوشگلی بود، اِنداختِش جلو، بعد "ابوبکر" ی اومد وایساد صَدّیق کردن، تَصدیق کردن، بعد "عُمَر" ی اومد، بعد "عثمان" ی، "علی" ای، فلان و اینها شاخ و برگ پیدا کرد. ما از اونها کمتر نیستیم، ما سکوت نخواهیم کرد، ما این کشور رو آزادِش می کنیم. و باور کنید امروز یارانِ بسیار-بسیار-بسیار کوبنده، یارانِ بسیار-بسیار فهمیده و دلاوری همراهِ ما هستند برایِ یک آزادی یه عَمَلی یه میهن.
آقا دست وردارین، خجالت بکشید، چی میگی؟
بر پدرِ آمریکا، بر پدرِ این اُم القری، بر پدرِ اینها لعنت که اینها هر روز یک "بگیر، بِنِشون" دستِ ملّتِ ایران میدند، که من اون داستانش رو گفتم، که بنشینند فقط حرف بزنند و عَمَل رو در اینها می کُشِه با این خانه هایِ پَلتاک و رُوم هایِ اینجوری و اینها، "یاهو" پاهو اینها. یاهو که درونِ میهن، بچه هایِ داخل رو اصلاً مسموم کرده، پَلتاک در خارجِ میهن همۀ اون ماده هایِ مستعدِّ جنایت و نادرستی نسبت به ایران رو هَـــــمَه رو گرفته نِشوندِه، یه قلیون، یک بُطر ویسکی، چه میدونم یه بُطر عَرَق جلوشون [گذاشتند]، و هیچ چی [دیگه]، ایران رو فراموش کرده اند. بیایید، شما رو به وِجدان هاتون [سوگند]، یک بار و برایِ همیشه به ایرانیّت پیوند بدید، یکبار و برایِ همیشه به ایرانیت بازگشت کنید. دست بردارید، اگر نیستید اهلِ یک مبارزۀ عَمَلی؛ خواهش میکنم خفه شید دیگه، نَیایید تویِ این خونه هایِ پَلتاک هِی شعار بدید.
خُب، وَقتِ برنامۀ امروزِ ما در این هِنگام به پایان می رِسِه، و ما میریم که آخرین آهنگ رو برایِ فرزندانِ آب و خاکِ مون پخش بکنیم. آقایِ "آتش" عزیزِ من هم دیگه با ما تماس نگرفت، مثلِ اینکه اون رُوم رو مناسبِ گفتگو ندید، زیرا که ایشون، من احساس کردم، من صدایِ بَچه هایِ خودمون رو خیلی خوب میشناسم. "بَچه" که میگم، "بچه هایِ خودمون"، [البته] که اینها آقایانِ ما هستند و عزیزانِ ما هستند. من خیلی خوب میدونَم که وقتی میدونِه "فضا نامناسبه"، حس میکنه دیگه، اون فضا رو [تَرک میکنه]، اشاره ای هم کرد آتشِ عزیز که "بله، اینها اومدَند [و] باز دارَند این رُوم رو هم به انحراف می کِشونَند". بله، تا می بینند یکجایی [گفتگو ست] می آیَند، یک عده هستند [که] به محضِ اینکه میرَند در یکجایی [که] بایستی یک گفتگویِ مثبتی بشِه، فوری می آیند و بحث رو کج میکنند، نمیگذارند اون گفتگو بشه، در همین روم هایِ پَلتاک و اینها. بنابراین من سفارش میکنم: آقایانی که وجدانِ ایرانی دارید، شما رو به نامِ ایران سوگند بایکوت کنید این پَلتاک رو، این قهوه خانۀ ننگینِ سیاستِ مافیایی یه، بایکوتِش کنید، بگذاریدِش کنار. گفتگو کنید با دیگران، بگید "آقا، این به جز [اینکه] کارِ یک قهوه خونه رو داره میکنه و {بگیر، بِنِشون شده}، چیزِ دیگه ای هم هست؟".
یکدفعه دیگه اجازه بدید این داستانِ "بگیر، بِنِشون" رو از زبانِ مادرم برایتان بگم:
مادرِ من، من بچۀ خیلی شیطونی بودم، هر وقت شلوغی میکردیم [یا اینکه] مهمون داشت و فلان و اینها، میگفت "برو پیشِ عَمّه سَعیدِه بگو {بگیر، بنِشون} رو بده [به] فرود"
من نمیدونستم، بچۀ شش-هفت ساله ای بودم، میرفتم میگفتم: عمه، مامان گفته "بگیر، بنشون رو بده [به] فرود"
اون میدونست یعنی چه، یعنی یه رَمز بود، یعنی "این فرود رو بگیر بنِشونِش، نگذار بیاید اینجا شلوغ بازی راه بیاندازه"
حالا دشمنانِ این آب و خاک با این پَلتاک ها و مَلتاک ها و اینها، به دستِ مردمِ ایران "بگیر و بنشون" دادند. از یک عَمَل، [و] از یک کِردار [درست]، ملتِ ایران رو به خُماری در رُوم هایِ پَلتاک و نمیدونم یاهو و اینچیزها انداختند. شما رو [به] آفریننده، شما که میخواهید این کشور نجات پیدا کُنِه، از این قهوه خانه هایِ پَلتاک و  اینها بزنید بیرون، بایکوتِش کنید. من نمیدونم [دیگه] با چه زبانی باید گفت. ما همواره عملاً چیزهایی رو که دیدیم با صراحت گفتیم، و پایَش هم ایستادیم. بیایید واقعیت رو بنگرید، و بیایید دست از بیهودگی و یاوه بودن بَرداریم. و ایران نیازمَندِه، و باید هر چه زودتر، امسال بیست و پنجُمین سالِه، باید این کشور نجات پیدا کنه.

برنامه ۳ مارس ۲۰۰۳ بخش ۹
از ابتدا تا 6:38

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

فصلِ نخستِ تاریخِ اَبَرمردانِ آینده، با آتش، و بدستِ فرزندانِ زرتشت نوشته خواهد شد




بنامِ خداوندِ جان و خِرَد.
از جانب من دکتر جیسون رضا جرجانی درود بر هم میهنانِ گرامی و بویژه ایرانیانِ داخلِ کشور.
امیدوارم که به مناسبتِ این نوروزِ سالِ 2576 شاهنشاهی شما دوباره جایِ ما را در پاسارگاد خالی بکنید. خواهشاً آن شعارِ جهان لرزانِ روزِ کوروشِ بزرگ را باز گویید، اما با این پیش گفتار: "مزدورِ عربستان گوش کن! ما آریایی هستیم، عرب نمی پرستیم".
ایران یعنی ایرانشهر، و یا شهریاری آریایی. نه تنها ما آریایی هستیم، با افتخار می گوییم که ایران هم اکنون دِل و جِگرِ جهانِ آریایی است. و در حالیکه تمدنِ غرب واردِ سقوطِ نهایی شده است، جوانانِ ایرانی نورِ امیدِ همۀ اقوامِ هند و اروپایی هستند.
حالا فاشیست یا هر چیزِ دیگری که عرب ها و مزدورانِشون میخواهند ما رو بنامند، این به فقرِ فرهنگیِ خودِشون مربوطه. همچون از رویِ بُتّه، ما به سویِ سرنوشتِ مون از روی این مَردَک ها می پَریم. به یاری "مَزدا" اینها همه شون به زودی در سطلِ خاکروبۀ تاریخِ بشر خواهند بود. تاریخی که فصلِ آخرِ حماسه ای اش و فصلِ نخستِ تاریخِ اَبَرمردانِ آینده، با آتش، و بدستِ فرزندانِ زرتشت نوشته خواهد شد.
صد سال به اون سالها، نوروزِ شما خُجسته باد، و مِهرِ آریابوم جاودانه دِرَخشان باد
درود بر پیروزی

۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه

ده ساله ها زمان مشروطه اسلحه گرفتند برند به جنگ روسها، حالا جوان ایرانی میره دماغش را عمل میکنه و به آیفون دل خوش میکنه


از 20:27
خُب به من زیاد زنگ میزنن،
"آقا، فکر میکنید ایران کِی آزاد میشه؟"
آخرین کِسی که زنگ زد گفتم: دوست عزیز، ایران زمانی آزاد میشه که آمارِ کتاب خواندنِ ایرانی از نمیدونم 75 ثانیه در روز یا 35 ثانیه در روز به نیم ساعت در واقع برسه.
تا ما در خلوتِ خودمون، ذهنِ خود را قوی نکنیم و کتاب نخوانیم، کتاب کتاب کتاب، کتاب کتاب کتاب، حالا شما بفرمائید مطلب، روزنامۀ پاره، هر مطلبِ قابلِ خوندنی.
اینی که ما دلمون رو خوش کردیم به یه نمیدونم اپلِ شیش، آقا این اپلِ شیش یک ابزاره بابا، این یک مشت نمیدونم که کامپیوترچیپ رو چپوندن توی هم، این رو دست میگیری؛ تمامه وقت ات تلف میشه، هِی دائم نشستی این رو میزنی برای چی آخه؟ چه کار، قراره چی بشه؟
هِی با شهین داری ایمیل میدی، هِی به مهین داری قربون صدقه میری که چی جوانِ ایرانی؟
ده ساله ها زمانِ مشروطه اسلحه گرفتند، بِرَند به جنگ روسها. حالا جوانانِ رشید یا میره دماغِشُ عمل میکنه یا میره نمیدونم صورتِشُ میکشه یا میره زیرِ ابرو ور میداره.
آقا این کارها که مهم نیست که، حالا جراحی پلاستیک بهشون بر میخوره. خُب بر بخوره. حالا توی این آمریکایِ بزرگ من ندیدم هنوز یک جوانی بِره دماغ عمل کنه بابا جان. تو فرانسه اَش هم نیست، هیچ جا نه، اصلا ارزشِ بابا، میگویند،
فرانسویها میگویند ارزشِ مَرد به دماغشه. هر چه دماغ بزرگتر؛ بهتر. دیدین هنرپیشه هاشون رو؟ ژان پل بلموندو، این آخری دماغهای گنده، ژنرال دوگل دماغِش. آخه این چه مسخره بازی یه؟ این چه تنگ نظری و بدبختی و گرفتاری یه که به جانِ ما افتاده؟. پولکی پولکی
یارو از ایران اومده هنوز، هنوز کار نداره، ده شاهی پول تو جیبش نیست، می بینم عکسِ مازاراتی و لامبورگینی و اینها گذاشته، آه-آآآآآآآآه میکشه!
میگیم آقا تو کی هستی که لامبورگینی سوار شی آخه؟!، تو چه کاره هستی؟
یه آدمه آمریکایی اگر حقوقش دویست هزار دلار هم باشه در ماه فکرِ لامبورگینی به سرش نمیزنه، چون باید متناسب باشه. نمیدونم یک ماشین 500 هزار دلاری-نمیدونم یک میلیون دلاری باید مالِ یک کسی باشه که درآمدش 50 میلیون دلار در ماه باشه، خونه اش آنچنانی باشه، مناسبات و مهمانی هایش و اینها اینجوری باشه.
اینقدر ما عقدۀ پول داریم، حالا بماند، بزارین اینُ بخونم خدمتتون،
باری، این کتاب خوندن رو خواهش میکنم فراموش نکنید، کتابخونه ها رو پشتیبانی بکنید. و من به دوستانِ جوان، چون میدونم خیلی توجه دارن به این برنامه-به من خیلی لطف دارند، توصیه میکنم: مطالعۀ تنهایی خیلی خوبه، اما بهتر از مطالعۀ تنهایی این است که؛ پنج نفر-شش نفر دوستان که مطمئن باشن به هم، که حالا نمیدونم جاسوس و ماسوس و اینها نباشه، گرچه که برایِ این آخوندها عجیب نیست آقا، حالا چهار پنج نفر جمع شَن نمیدونم کلیله و دمنه هم بخونن ممکنه از این هود(Hood) کشیده ها و چماقدارها و
"بیضۀ اسلام به خطر افتاده"
پنج شش نفر کتابها را بخونن، با هم تحلیل کنن و هر کسی نظرِ خودش رو بگه.
کتابها و اِشراف به تاریخِ مملکتِ ما و بیچارگی یه مردمِ ما و کوششهای بی اثرِ ما در بابِ آزادی؛ ما رو مطلع میکنه، کتابها ما رو مطلع میکنه.
آرام آرام که این اطلاعات آمد صاحب پرنسیب می شید، اصول. اصول مثلِ سیمان در وجودِ ما در واقع شکل میگیره و همین اصول هست، در وجودِ مردان و زنان هست که کشورها را نجات داده. تا ما آدمهایه بی-بدونِ پرسیبی هستیم، هر طرف باد بیاد، به یک سیلی فرار میکنیم و از یک روز زندان بترسیم و نمیدونم هر آخوند می بینیم سلام علیکم و این حرفها؛ به جایی نمیرسیم.
تنها چاره اش مطلع شُدَنِه، بالا بردنِ سطحِ اطلاعاتِ تاریخی یه، من حالا، هخامنشی و نمیدونم اشکانی هم پیشکش، آقا از همین زمانِ فتحعلی شاه و این جنگِ ترکمن چای شروع کنید لطفا. کتاب بسیار هست، بخصوص تحلیل های فریدونِ آدمیت، بخصوص کارهای احمد کسروی، بخصوص کارهای آخوندزاده، روشنفکرانِ سطحِ مشروطه، اینها بسیار بسیار مهم هستند. میرزا آقاخانِ کرمانی، آخوندوف که همون آخوندزاده باشه، مراغه ای، طالبوف.
اینها رو بگیرید حتما بخونید، با هم در بابش صحبت کنید، بعد می بینید که آقا این دنیایِ نمیدونم اپل، که من هنوز ندارم، آقا یک تلفنی بنده دارم آقا 15 دلار گرفتم، 25 سالِ پیش، ایناها، یک خط میره، یک خط میاد، اینا،
 وقت ندارم، اگه من وقت داشته باشم آقا کارِ نکرده، کتابِ نَخونده بسیاره. این مغزهای بزرگ، شما وقتی کتابِ ارسطو رو در دست میگیرین نه اینکه کتاب در دست گرفته باشین؛ شما در پیشگاهِ ارسطو نشستید داره بهترین سخنانش رو به تو میگه، هِگِل داره بهترین حرفهاشو، نیچه داره به تو میزنه، در اونجا نِشَسته، شما در خدمتِ او هستین. چون بهترینِ اندیشه هاشُ منعکس کرده در این کتاب.
هِـــــی شفاهی، زری خانم اینُ گفت، فاطمه خانم اونُ گفت، تیمسار نمیدونم چی چی اینُ گفت، سرکار سرپاسبان فلانی این رو گفت، هَمه اش شفاهی، هر چی حرف زده میشه شفاهی. یکی هم آمده راجب به شاهنامه با کلی موی سفید و اینها، آمده می گوید: "شاهنامه حاوی هشتاد هزار بیت". نه آقا خدا پدرِ شما رو بیامرزه، رحمت کنه اجداد شما رو. آخه بیایید یک تحقیقی بکنید، آقا دو تا کتاب بخونید، یک چیزی، یک مقاله ای بخونین [بعد] بیایین راجب به یک همچین چیزی اظهار نظر کنین بابا!.

۱۳۹۵ مرداد ۱۵, جمعه

شاهزاده، حتی سعید سکویی هم میداند برای میهن پرستان چیزی بالاتر از ایران نیست

سکویی:
چی میگی تو رضا، چه کردی بجز فحاشی؟ خفه خون بگیر بی پدر و مادر
چی؟ دردت میاد، بیا بالا صحبت بکن، جرات داری دستتو بالا کن صحبت بکن،
"دردت میاد شاهزاده بِهت باج نمیده؟"، شاهزاده کیه که به من بخواد باج بده یا نده، شاهزاده تمامِ بدبختی ما اینه که چهارتا بی پدرمادرِ امثالِ تو دارن ازش طرفداری میکنن، شاهزاده تمامِ کمبودش اینه که یک مشت جیگرفروش و یک مشت بی پدر مادر و یک مشت حمال و یک مشت دوزاری دارن ازش طرفداری میکنن، یا کمونیستِ، یاد توده ای یه، یا جهان وطنه، یا یه مشت بچه هایی که تو شهرِ نو بدنیا آمدن، بی پدر و مادرِ حرامزاده، بیا میکروفون بگیر صحبت بکن، من اینجا اجازۀ صحبت، بیا بالا ببینم چی میخواهی بگی؟
رضا90: مودبانه حرف بزن شما رهروی راهِ پادشاهین...
سکویی: اولا شما چکاره هستی که به من بگی شاهزاده چکار کرده یا نکرده، صحبت من اصلا اینجا شاهزاده نیست، صحبتِ من ایرانه، خیلی بالاتر از شاهزاده است، صحبتِ من مرگ و سقوطِ رژیمِ اسلامیه، شاهزاده اصلا حد و اندازه اش به اون حد نمیرسه، این سیاه بازی ها رو واسه من نکنین بچه آخوندها، اطلاعاتی ها، بی پدر و مادرها، دوزاری ها، تو حالا اومدی اینجا حد و اندازۀ شاهزاده را به من نشون بدی؟، من قبل از اینکه تو بدنیا بیای شاهزاده رو میدونم کیه، کجاست، چه وزنی داره، چه وزنه ای داره، کجا ایستاده، شاهزاده کیه الان؟، شاهزاده گفته هر روز مردمِ ایران تصمیم گرفتن بخوان من چی باشم من همونم، پس خفه خون بگیرید همتون برید تا اونروز صبر بکنید، امروز باید یکی به فکرِ آزادی ایران باشه، بیا بالا ببینم چی میخواهی بگی، مواظب باش کج و کوله نری